بانو

گاه نوشته های یک دانشجوی مطالعات زنان

 

 

آقا با من ازدواج می کنید؟

مریم 25 ساله و دانشجوی سال آخر، دختری مستقل و دانشجویی زرنگ به حساب می آید. او شاغل است و به خانواده خود که در شهرستان هستند نیز کمک می کند.

مریم از معدود دخترهایی است که در خود این جسارت را یافته تا از پسری که به او علاقه مند است خواستگاری کند.

می دانید که یافتن سوژه ای مثل او چندان راحت نیست، اما آشنایی که با او دارم سبب می شود بتوانم در مورد این موضوع با او صحبت کنم.

 از او سوال می کنم: چه شد که تصمیم گرفتی از پسر مورد علاقه ات خواستگاری کنی؟

 می گوید: من مدتی بود به او علاقه مند شده بودم. او یکی از همکلاسی های فعال و باهوش ماست و پسری محجوب است. چون عادت ندارم در انتظار و اضطراب یکطرفه به سر ببرم و خودم را سریع از حالت تعارض خارج می کنم تصمیم گرفتم تکلیف دلم را روشن کنم و از او بپرسم تمایلی دارد که ما با هم آشنا شویم و به قصد ازدواج صحبت کنیم یا نه.

 خوب جواب او چه بود؟خیلی یکه خورد شاید کمی هم خجالت کشید، اما بعد خیلی مودبانه گفت: من در حال حاضر قصد ازدواج ندارم و اگر شرایط ازدواج داشته باشم به دختر دیگری علاقه مند هستم که هنوز به او نگفته ام. اما مطمئن هستم شما با ویژگی های مثبت و شخصیتی که دارید ازدواج خوب و موفقی خواهید داشت.

 وقتی او به شما جواب رد داد چه احساسی داشتی؟احتمالا حسی شبیه به مردی که می رود خواستگاری و جواب رد می شنود. شاید هم بهتر. اول داغ شدم و احساس شرمندگی کردم، ولی به خودم مسلط شدم و خیلی زود برای او هم آرزوی موفقیت کردم. ولی بعد کمی حسرت خوردم چون واقعا گزینه مناسبی بود. اما دست آخر متوجه شدم که احساس بهتری دارم. دیگر مجبور نبودم به او فکر کنم و می توانستم باخیال آسوده به کار و درسم برسم. چون می دانستم او هیچ وقت به ازدواج با من فکر نخواهد کرد بنابراین لزومی نداشت هر نگاه و رفت و آمدش را بپایم و دچار توهم شوم و فکر کنم در فکر من است. در واقع از حالت تعارض خارج شدم و این چیزی بود که برایم لازم بود.

 این یک گزینه مثبت است که هر دو طرف آدم های منطقی بوده اند. یک مورد دیگر هم هست که آن را از زبان یکی از مسوولان ستادهای ازدواج مستقر در دانشگاه شنیده ام.

 او می گفت: دختری به من مراجعه کرد و گفت: پسری در دانشگاه است که به او علاقه دارم. فکر می کنم او هم مرا دوست دارد ولی نمی دانم چرا اقدامی نمی کند و نمی دانم با حالت انتظار بدی که دارم چه کنم. حس می کنم دو سال است که من را زیر نظر دارد، اما ابراز نمی کند. می خواهم به من کمک کنید. من اینجا ثبت نام می کنم و فقط می خواهم با او صحبت کنید.

 این مشاور ادامه می دهد: دانشجوی مورد نظر را به دفتر دعوت کردیم و با او صحبت کردیم. از او پرسیدیم که به کسی علاقه دارد یا نه و او جواب مثبت داد و اشاره کرد که شخص مورد نظر یکی از همکلاسی هایش است.

 ما به او توضیح دادیم که ازدواج بین یک دختر و پسر که به هم کشش و علاقه ای دارند و مشترکات گوناگونی بین آنهاست صورت می گیرد. طبق آنچه عرف است همیشه پسر از دختر خواستگاری می کند، اما این بار یکی از همکلاسان شما خواسته است ما واسطه شویم و از شما بپرسیم که به او علاقه مند هستید یا نه.

 وقتی منطقی از ما خواست که او را معرفی کنیم و گفت که مشکلی با این موضوع ندارد ما نام او را فاش کردیم. وقتی نام او را گفتیم چهره اش سرخ شد و از عصبانیت کاغذی را که در دستش تاشده بود مچاله کرد و به هم فشرد. مدتی سکوت کرد و بعد گفت: نه من تمایلی ندارم با ایشان روبه رو شوم چه برسد به این که ازدواج کنم.

 این مشاور ادامه می دهد: حس کردم این همان دختری است که او دوستش داشته بعد از مدتی صحبت گفت: این همان دختر است اما با این کار از چشمم افتاد. او می توانست کمی صبر کند خودم بالاخره از او خواستگاری می کردم. اگر او اینقدر کم طاقت و جسور باشد برای من گزینه مناسبی نیست. برای من سنت ها مهم هستند و می خواستم رفتارهای او را زیر نظر بگیرم و بدانم او گزینه مناسبی است یا نه، اما با این رفتاری که کرد ترجیح می دهم فکر او را از سرم بیرون کنم.

 حسین د نیز در این مورد تجربیاتی دارد. او برخلاف شخص قبلی که صحبت های مشاور دانشگاه را در مورد او خواندید اعتقاد دارد مشکلی در طرح پیشنهاد از سوی دختر وجود ندارد.

 او دانشجویی مجرد و 30 ساله است و در مورد احساسی که پس از طرح پیشنهاد ازدواج داشته می گوید: حس می کنم دختری که این کار را می کند جسارت تحسین برانگیزی دارد و ترجیح می دهم خود او مستقیما به موضوع اشاره کند تا این که کسی را واسطه قرار دهد چون در این موارد برای حفظ آبروی هر دو طرف هرچه افرادی که در جریان هستند کمتر باشند بهتر است.

 وی ادامه می دهد: البته خیلی از پسرها از چنین اقدامی خوششان نمی آید و برخورد غیرمستقیم را ترجیح می دهند.

 به اعتقاد وی این کار غیرعقلانی نیست چون گاهی در محیط افراد مناسبی وجود دارند که آدم حتی آنها را نمی بیند و به آنها بی توجه است و همین کار می تواند مقدمه یک ازدواج خوب باشد. (www.dostan.org)

_______

نظر شما چیه در این خصوص؟

من دارم بهش فکر می کنم و بعد واسه خودم کامنت میذارم، شما هم این کارو بکنید.

 


یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ | نظرات شما ()
 

شغل من

شغل من نگاه نکردن به

خونریزی است

شغل من این است که روزنامه نمی خوانم

شبها

پرده می آید از پنجره تا نیمه های اتاق

یعنی باد پرده را تکان می دهد

همین باد که از دریا تا من آمده است.

داشتم می گفتم

شغل من

خاموش کردن رادیوست

بستن تلویزیون

در تمام ساعات پخش خبر...

((بیژن نجدی))


شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ | نظرات شما ()
 

؟

امروز تو تاکسی داشتم به  علامت سوال های ذهنیم(نه دغدغه ها) رو تو دوره های مختلف سنی مرور می کردم.  از حالم شروع کردم و همینطور  برگشتم عقب، که یه هو با نگاه خانم کناریم به خودم اومدم، انگار بلند خندیده بودمخجالت

اینها بعضی از سوال های دوره ی دبستان و قبل از آنم بود:

 چرا بانکها اینقدر احمقند، هم پول های مردم رو براشون نگه می دارن هم بهشون جایزه میدن؟!!!!!!!!!

رئیس های  صندوق صدقه  از کجا می فهمن که کی، پول تو صندوق ریخته یا کی بیشتر ریخته کی کمتر؟ بعد چه جوری همه رو  بیمه می کنن؟(جمله ای که بزرگ روی دیوار نزدیک خونمون نوشته شده بود و هرروز می خوندمش: با صدقه خود را بیمه کنید)

چه فرقی میکنه آدم بلیط اتوبوس رو پاره کنه، یا همان اندازه پول رو؟

چرا حتما باید ازدواج کنی تا خدا دعای تو رو مستجاب کنه و بهت بچه بده؟ شاید یکی دوست نداشت عروس بشه ولی دوست داشت مامان بشه؟

و....خجالت

 واقعاً چه کسی پاسخگوست؟لبخند


چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ | نظرات شما ()
 
زینب جعفریان


z.jafariyan@yahoo.com

 
 

موضوعات

 

صفحات وبلاگ

 

مطالب اخير

تمام

سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد

بازی بهترین های سال

ازدواج موقت، مستحب، مکروه یا حرام؟

آنچه گذشت...

آقا با من ازدواج می کنید؟

شغل من

؟

دکتر شریعتی و ازدواج موقت

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

بهمن ۸٧

دی ۸٧

آذر ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧

شهریور ۸٧

امرداد ۸٧

تیر ۸٧

خرداد ۸٧

اردیبهشت ۸٧

فروردین ۸٧

اسفند ۸٦

 

نويسنده

زینب جعفریان

 

پیوندها

/ از زندگی(دکتر شیرین احمدنیا) /

/ میدان زنان /

/ حوض ماهی /

/ کانون زنان /

/ آرامش خیال /

/ پرده ی ناتمام /

/ سپنتا /

پنجره ها(آقای حیدری چروده)

/ آپاچی /

/ ابتکار سبز /

/ روزنامه زن /

/ زن و جامعه /

دست نوشته ها(راضیه)

اندیشه جامعه شناسی

/ مکث /

صدف دریا(جودی)

راوی

ازدواج موفق

هر کجا هستم باشم...

خاطرات یک عاقد

دلتنگی های یک عمه

زن در آیینه امروز

آقا طیب

در این سرا

کلاسور

حرفی نیست مگر تنهایی

 

امکانات جانبی

RSS 2.0