|
هم دعا از تو اجابت هم ز تو...
|
|
|
یاهو

دقیق یادم است اول اسفند ماه بود که خود را در حرم حضرت معصومه(س) یافتم.
چرایش را نمی دانستم فقط آمده بودم جلوی ضریح و در کمال ناباوری از خودم، زیارت خانه ی آزاد شده را می خواستم.
از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان کنم که تا آن روز خواسته ام را به زبان نیاورده بودم. از دیگران خواسته بودم که برایم بخواهند اما خودم نخواسته بودم. چون می ترسیدم. چون بید بر سر ایمان خویش می لرزیدم...
اما آن روز فرق می کرد، آن روز خواهی نخواهی
خواسته ام فریاد شد
خواسته ام نماز شد
و
خواسته ام مستجاب شد.
و در تب و تاب ماندن یا رفتن، بودم که
پشت خط کسی گفت، بار سفر ببند که عازمی اگر خدا خواهد
باور نکردم
مدارکی خواست که در آن لحظه نداشتم، خواست خداحافظی کند،
باورنکردم
گوشی را سپردم به حضرت معصومه...
پشت خط باران آمد
و گفت: فقط نایست و سریع باش، سعی کنید، سعی میکنم، اگر خدا خواهد......
دویدیم و دویدیم
تا
انگار
لحظه ی دیدار نزدیک است و من سخت محتاج دعای شما هستم
حلالم کنید
|
|
|
|
| |