|
روزگار غریبی است...
|
|
|
این روزها که میگذرد (که کاش زودتر بگذرد و تمام شود و به سامان شود)
تنها
کتاب میخوانم از نوع بی ربط به درس و فضای فکری کنونیم
یک، کوانتوم، عرفان و داستانهای داستایوسکی، دورم میکند از تلخی ها و جدال های این روزها
با بوی بهشت و ترانه های جنوب نفیسی، به خواب میروم
با دیازپام نامجو از خواب میپرم
و همراه می شوم با ...
پ.ن١: از لطفهای پنهانیتان ممنونم. میخواندمتان گرچه بی صدا...
پ.ن ٢(برای مهربان):شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
|
|
|
|
| |