افتاد
آنسان که برگ
آن اتفاق زرد
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
آن اتفاق سرد
می افتد
اما او
سبز بود و گرم که افتاد
اما او
سبز بود و گرم که
افتاد ...
( این پست خیلی خیلی شخصی است و فاقد هرگونه مطلب علمی، و تنها از سر دلتنگی و ناچاری نوشتم. حرفهای دلم است برای کسی که دیگر دست یافتنی نیست.)
هو الحکیم
۶ روز است که رفته ای، بی خبر، بی خداحافظی و مرا تنها گذاشته ای با کوله باری از خاطرات شیرینت، تنها گذاشته ای با تولد ٢۵ سالگی ام، که چه تلخ شد مرداد امسال برایمان بر خلاف هر سال، که به قول خودت بهترین ماه سال بود. تولد تو، تولد من، تولد داداشی، که بیشتر سالها سرمان شیره می مالیدند و با هم یکی میگرفتند...
امروز عجیب دلتنگت بودم، حتی بیشتر از روزهایی که سربازی بودی و چند ماه یک بار می دیدمت. دلم را به دریا زدم و رفتم سراغ آلبوم عکسهام. تا یک سالگی خبری از تو نبود، جایی کنارم نبودی اما جشن تولد یک سالگی ام، پسر بچه ی ۶ ساله ای کنارم نشسته و می خندد. تویی با همان چهره ی زیبا و دوست داشتنی ات. این اولین عکس مشترکمان است.
صفحات را ورق می زنم. ورق می زنم. ورق می خورد ...
هی بزرگ می شوم، هی بزرگ میشوی، هی بزرگ میشویم. کنارمی همیشه.گاهی دست در دست، گاهی چشم در چشم و لبخند جزء لاینفک تمامی عکسها...
همه ی سفرها همراهمی، شمال، اصفهان، یزد...، تا ١٨ سالگی، حتی یک سفر بی تو نرفتم، یعنی اجازه نداشتم، نمیذاشتی، میگفتی گرگ زیاده، دلم آروم نمیگیره تا برید و برگردید، میگفتی خواهر بدون داداشش جایی نمیره و من که ته دل، کیف میکردم از داشتنت، از این مدل دوست داشتنت، از روی بدجنسی، واسه اذیت کردنت، میگفتم، گرگ زیاده اما من که گوسفند نیستم، تازه تو دایی منی نه داداشم و هیچ اختیاری نسبت به من نداری. حساس بودی رو این قضیه، عصبانی می شدی نرمه اشکی تو چشات حلقه میزد، به اینجا که میرسید. چشمهای قرمزت رو که میدیدم هم دلم آروم می شد هم به غلط کردن می افتادم و میگفتم داداشمی، عزیزتر از داداشی برام.....
آره جلیلم، این روزها مرور تک تک حرفات، خوبی هات، مهربونی هات و خاطراتت، همه ی لحظه های من و پر کرده اونقدر که اجازه نمیده یک لحظه رفتنت رو باورکنم. حتی وقتی روز جمعه اومدی خونه ی عزیز، یعنی آوردنت، خوابیده، توی یک تابوت سبز، نتونستم مثل خیل جمعیتی که منتظر اومدنت بودن(جمعیتی که اصلا نفهمیدیم کی با خبر شدن و کی اومدن) داد بزنم، یاد عید های غدیر هر سال افتادم، اونجا که از در میومدی، شال سبز دور گردنت، اول صورتت رو میوردی جلوی من و میگفتی ببوس، افتخار نصیبت شده ثواب جمع کنی، بعدشم دکمه ی بالایی پیرهنت رو باز میکردی و میگفتی حالا چون تویی، اجازه میدم اینجارو هم ببوسی، و بعد تیکه انداختن های من و خنده های بی امانمان.....
آره عزیز دلم، وقتی برای آخرین بار بردیمت زیارت امام رضا، یادم اومد از روزی که اومدیم حرم واسه عقد تو مهسا. چقدر خوشحال بودم و البته کمی نگران.٢٢ سال بیشتر نداشتی خوب، میترسیدم از مسئولیتی که قبول کرده بودی. میگفتی استرس دارم، دعا کن بتونم خوشبختش کنم. به گفته ی خودش خوشبختش کردی، شیفته ی خودت کردیش، وابستش کردی و یهو رهاش کردی. بی خبر رفتی و سوزوندیمون و تنهامون گذاشتی و ما رو شرمنده ی پسر کوچولوی ۵ سالت کردی...
جلیلم حرفهام و دردهام تمومی نداره
بازم مینویسم، میدونم که..........