|
آنچه گذشت...
|
|
|
- ١٣بهمن دفاعیه پایانامم بود. الان خوشحالم و از نتیجه ی کارم راضیم اما بعد از جلسه ی دفاع خیلی ناراحت بودم اونم به یک دلیل احمقانه که چرا بیست نشدم. البته یک دلیل کاملا منطقی دیگه هم بود که بنا به دلایل امنیتی اینجا نمی تونم بیان کنم.
- من و شوهری کم کم داریم آماده میشیم واسه رفتن زیر یک سقف . البته چند ماه دیگه مونده تا این اتفاق قشنگ بیفته اما خوب مقدماتش رو داریم میچینیم و خرید کردن های من شده سوژه ی خنده واسه همه. یه چیزیم تو مایه های اصحاب کهف وقتی از خواب بیدار شدن. مثلا این یک موردش: از طلا خوشم نمیاد اما عرفی است که نمیشود نادید گرفتش، به همین منظور سرویس نسبتا ظریفی را انتخاب میکنم ، قیمت را جویا می شویم، ناقابل است مثل همیشه و چون ماییم٧میلیون تومان ، ظریف تری را انتخاب میکنم، می گوید 12 میلیون ......و این در حالی است که من فکر میکردم با دو میلیون می شود هم سرویس خرید، هم حلقه و هم... و این داستان همچنان ادامه دارد.
- دایی کوچیکه، جمعه تولد پسرت بود. ابالفضل ۵ ساله شد. تلخ ترین و در عین حال شادترین تولدی بود که رفته بودم. همه با دل خونین لبی خندان، برای پسر کوچولوی بانمکت آورده بودند. کاش بودی و با شیرین زبونی هاش کیف می کردی مثل ما. وقتی شیطونی میکرد، صدای تو تو گوشم می پیچید که با لحن قشنگت میگفتی ااااااااا پسررررررررم...
|
|
|
|
| |