|
من آمده ام...
|
|
|
دیروز درست راس ساعت ١٢،به طرز کاملا غافلگیر کننده ای،٢۴ ساله شدم.
غافلگیر شدم چون بر خلاف همه ی سالها از چند هفته قبل از تولد، یأس های فلسفی به سراغم نیامده بود! افکاری از قبیل اینکه کی هستم؟چرا هستم؟ توی یک سال چه کارها باید می کردم و نکردم؟ حالا که یک سال به مرگ نزدیک شدم چقدر زندگی کردم؟اصلا زندگی یعنی چی؟و...................و...................................و.......................ونتیجه ی همه ی این افکار این میشد که هم دقیقا میدانستم تولدم چه روزی است و هم از آمدنش خوشحال نبودم. ................................
از پارسال تولدم که با خود عهد کردم، فقط در لحظه زندگی کنم و هیچ برنامه ریزی مدون و دقیقی برای یک سالم نکردم، آسوده ام و اتفاقا بیشتر از قبل به چیزهایی که می خواستم رسیدم. نمی دانم، شاید چون عنصر اجبار در کار نبود، هرچه دوست داشتم خواندم و به آنچه که بیشتر دوست می داشتم عمل کردم.
تدبیر امور را سپردم به مدبر الامور و در هر لحظه به دلم رجوع کردم، اگر دلتنگ بودم،یا دلم بهانه ی کسی یا چیزی را گرفت، بی اما و اگر رفتم سراغش، فارغ از پیامدش.
و خرسندم که دوست داشتم و عشق ورزیدم واز کسی کینه ای به دل نگرفتم. فکر میکنم امسال بیش از سالهای قبل(خوب یا بد) خودم بودم و دلیل اصلی رضایتم هم همین است.
فقط دیروز بین اون همه شلوغی و هیاهو ولطف( که هیچ لایقش نبودم)، دلم گرفته بود، جای خالی یک تبریک رو حس می کردم، تبریک از خالقم. اون چی؟ اونم از اینکه ٢۴ سال پیش من رو خلق کرده راضی بود؟ هنوزم به خودش بارک الله می گه واسه آفرینش من؟ من که فکر نمی کنم.... ما بقی بماند بین خودم و خودش........
در کل آرزو دارم که تولدم مبارک باشد، برای همه
|
|
|
|
| |