درسفر
* 12 روزی که درسفر حج بودم، بهترین روزهای زندگی ام بود. شیرین تر و گواراتر از آنچه که در رویا میدیدم.
صاحبخانه سنگ تمام گذاشت، گرچه غاصبان خانه جانم را به لب آوردند.
مدینه جایی بود که برای اولین بار آرزو کردم کاش مرد بودم.
وقتی برای دیدن حصارهای سبز رنگی که جایگزین ضریح مرقد رحمه للعالمین شده بودند، باید ساعتها انتظار میکشیدم...
وقتی برای رفتن پشت دیوارها هم..................
* کنار کعبه با این غزل مست می شدم، مستم میکرد
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام
گفتا منش فرمودهام تا با تو طراری کند
چون من گدای بینشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند..........
* در خیابان ها و فروشگاها مردهای عرب این آیه را زیاد زمزمه میکردند
:
((تبارک الله احسن الخالقین))
* آنجا اهالی وبلاگستان هم از قلم نیفتادند و نائب الزیاره ی شما بودم گرچه قابل نبودم.
بعد از سفر
* روزهای سختی است.٧ ساعت بیشتر در روز وقت نمیکنم بخوابم
. پایان نامه و واحدهای درسی حسابی محاصره ام کردند.١٢ روزی است که تهرانم (کی باورش میشد روزی روزگاری من بیشتر از ٢ شب تهران بمانم؟)
* هوا بس ناجوانمردانه گرم است ....
و در پایان نتیجه گیری اخلاقی:
رضا همسفری است فوق العاده